جملات زيبا

 

منبع:http://bahrampoor.com

حكایت طوطی و بقال

یك فروشنده در دكان خود، یك طوطی سبز و زیبا داشت. طوطی، مثل آدم ها حرف می زد و زبان انسان ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتری ها شوخی می كرد و آنها را می خنداند و بازار فروشنده را گرم می كرد.

یك روز از یك طرف فروشگاه به طرف دیگر پرید. بالش به شیشه روغن خورد. شیشه افتاد و شكست و روغن ها ریخت. وقتی فروشنده آمد، دید كه روغن ها ریخته و دكان چرب و كثیف شده است. فهمید كه كار طوطی است. چوب برداشت و بر سر طوطی زد. سر طوطی زخمی شد و موهایش ریخت و َ كچل شد. سرش طاس طاس شد. طوطی دیگر سخن نمی گفت و شیرین سخنی نمی كرد. فروشنده و مشتری هایش ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پیشمان بود و می گفت كاش دستم می شكست تا طوطی را نمی زدم. او دعا می كرد تا طوطی دوباره سخن بگوید و بازار او را گرم كند. روزی فروشنده غمگین كنار دكان نشسته بود. یك مرد كچل طاس از خیابان می گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسه مسی.

ناگهان طوطی گفت: ای مرد كچل، چرا شیشه روغن را شكستی و كچل شدی؟

تو با این كار به انجمن كچل ها آمدی و عضو انجمن ما شدی؟

نباید روغن ها را می ریختی.

مردم از مقایسه طوطی خندیدند. او فكر می كرد هر كه كچل باشد. روغن ریخته است.

مثنوی معنوی

منبع:http://parcha.mihanblog.com

حكایت علاقه به دانستن زبان حیوانات

مرد جوانی نزد حضرت موسی (ع) آمد و گفت: ای موسی من می خواهم زبان حیوانات را بیاموزم و از گفت و شنود حیوانات عبرت بگیرم.

حضرت موسی (ع) رو به آن جوان کرده، گفت: این کار به صلاح تو نیست، زیرا که خطراتی برایت دارد.

بقيه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

حكایت عاشق گردو باز

در روزگاران پیش عاشقی بود كه به وفاداری در عشق مشهور بود. مدت ها در آرزوی رسیدن به یار گذرانده بود تا اینكه روزی معشوق به او گفت: امشب برایت لوبیا پخته ام. آهسته بیا و در فلان اتاق منتطرم بنشین تا بیایم. عاشق خدا را سپاس گفت و به شكر این خبر خوش به فقیران نان و غذا داد. هنگام شب به آن حجره رفت و به امید آمدن یار نشست. شب از نیمه گذشت و معشوق آمد. دید كه جوان خوابش برده. مقداری از آستین جوان را پاره كرد به این معنی كه من به قوَْلم وفا كردم. و چند گردو در جیب او گذاشت به این معنی كه تو هنوز كودك هستی، عاشقی برای تو زود است، هنوز باید گردو بازی كنی. آنگاه یار رفت. سحرگاه كه عاشق از خواب بیدار شد، دید آستینش پاره است و داخل جیبش چند گردو پیدا كرد. با خود گفت: یار ما یكپارچه صداقت و وفاداری است، هر بلایی كه بر سر ما می آید از خود ماست.

مثنوی معنوی

منبع:http://parcha.mihanblog.com

حكایت فیل در تاریكی

شهری بود كه مردمش، اصلاً فیل ندیده بودند، از هند فیلی آوردند و به خانه تاریكی بردند و مردم را به تماشای آن دعوت كردند، مردم در آن تاریكی نمی توانستند فیل را با چشم ببینید. ناچار بودند با دست آن را لمس كنند. كسی كه دستش به خرطوم فیل رسید، گفت: فیل مانند یك لوله بزرگ است. دیگری كه گوش فیل را با دست گرفت؛ گفت: فیل مثل بادبزن است. یكی بر پای فیل دست كشید و گفت: فیل مثل ستون است. و كسی دیگر پشت فیل را با دست لمس كرد و فكر كرد كه فیل مانند تخت خواب است. آنها وقتی نام فیل را می شنیدند هر كدام گمان می كردند كه فیل همان است كه تصور كرده اند. فهم و تصور آنها از فیل مختلف بود و سخنانشان نیز متفاوت بود. اگر در آن خانه شمعی می بود. اختلاف سخنان آنان از بین می رفت. ادراك حسی مانند ادراك كف دست، ناقص و نارسا است. نمی توان همه چیز را با حس و عقل شناخت.

مثنوی معنوی

منبع:http://parcha.mihanblog.com

جملات زيبا

 

منبع:http://bahrampoor.com

مست پیروزی

شیری گرسنه از میان تپه‌های کوهستان بیرون پرید و گاوی را از پای درآورد. سپس در حالی که شکمی از غذا درمی آورد، هر ازگاهی یکبار سرش را بالا می گرفت و مستانه نعره می کشید. صیادی که در آن حوالی در جستجوی شکار بود صدای نعره های مستانه شیر را شنید و پس از ردیابی با گلوله ای آن را از پای درآورد.

هنگامی که مست پیروزی هستیم بهتر است دهانمان را بسته نگه داریم.
غرور، منجلاب موفقیت است.
موفقیت برای اشخاص کم ظرفیت مقدمه گستاخی است!

 منبع:http://hdmmsr.blogfa.com

بادکنک هم را بترکانیم

يک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنک‌های یکدیگر را بترکانید. هر کس بعد از یک دقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است.

مسابقه شروع و بعداز یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم. 

سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت:
«من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند چرا که قرار بود بعد از یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد که اینچنین هم شد!

ما انسان‌ها رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده.

قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم. می‌توانیم با هم بخوریم. با هم رانندگی کنیم. با هم شاد باشیم. پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم؟»

 منبع:http://hdmmsr.blogfa.com

پازل کره زمین وادمها

بابا داشت روزنامه میخوند بچه گفت: بابا بیا بازی!
بابا که حوصله بازی نداشت ی تیکه از روزنامه رو ک نقشه دنیا بود رو تیکه تیکه کرد وگفت فرض کن این پازله...! درستش کن!

چند دقیقه بعد بچه درستش کرد!!

بابا، باتعجب پرسید: توکه نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟!

بچه گفت: ادمای پشت روزنامه رو درست کردم …دنیا خودش درست شد...!!

آدمای دنیا که درست بشن...
دنیا هم درست میشه ...

 منبع:http://hdmmsr.blogfa.com

قهوه شور

پسری ، دختری را که قرار بود تمام زندگی اش شود برای اولین بار به کافی شاپ دعوت کرد ، تا به او اعلام کند که قصد ازدواج با او را دارد ،

در حال نشستن پشت میز پسر سفارش قهوه داد ،
سپس رو به پیشخدمت کرد و گفت لطفا نمک هم بیاور ،

اسم نمک که آمد تمام افراد حاضر یک مرتبه به پسر خیره شدند!!

پسر نمک را در قهوه ریخت و آرام خورد ، دختر با تعجب گفت قهوه شور میخوری؟

پسر جواب داد بچه که بودم خانه مان کنار دریا بود ، در ماسه ها بازی میکردم و طعم شور دریا را میچشیدم ،
حالا دلتنگ خانه ی کودکی شده ام ، قهوه شور مرا یاد کودکی ام می اندازد ،

ازدواج انجام شد و چهل سال تمام هر وقت دختر قهوه درست میکرد ، داخل فنجان شوهرش نمک میریخت ،

پس از چهل سال عاشقونه زندگی کردن ، مرد فوت کرد و نامه ای خطاب به همسرش برجای گذاشت:

همسر عزیزم ببخش که چهل سال تمام به تو دروغ گفتم ، آن روز آنقدر از دیدنت خوشحال و هیجان زده شده بودم که به اشتباه به جای شکر درخواست نمک کردم ، چهل سال تمام قهوه شور خوردم و نتوانستم به تو بگویم ، بدترین چیز در دنیا قهوه شور است ، اگر بار دیگر به دنیا بازگردم و باز هم داشتن تو وابسته به خوردن قهوه شور باشد ، تمام عمر شورترین قهوه دنیا را به خاطر چشمان پر از مهر و محبت تو خواهم خورد ...

منبع:http://hdmmsr.blogfa.com

قرص سردرد

يك پسر براي پيدا كردن كار از خانه به راه افتاده و به يكي از اين فروشگاهاي بزرگ كه همه چيز مي فروشند در ايالت كاليفرنيا رفت.

مدير فروشگاه به او گفت: «يك روز فرصت داري تا به طور آزمايشي كار كرده و در پايان روز با توجه به نتيجه كار در مورد استخدام تو تصميم مي‌گيريم.»

در پايان اولين روز كاري، مدير به سراغ پسر رفت و از او پرسيد كه چند مشتري داشته است؟ پسر پاسخ داد: «يك مشتري.»

مدير با تعجب گفت: «تنها يك مشتري؟ بي‌تجربه‌ترين متقاضيان در اينجا حداقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟»

پسر گفت: «134،999/50 دلار.»

مدير فرياد كشيد: «134،999/50 دلار؟ مگه چي فروختي؟»

پسر گفت: «اول يك قلاب ماهيگيري كوچك فروختم، بعد يك قلاب ماهيگيري بزرگ، بعد يك چوب ماهيگيري گرافيت به همراه يك چرخ ماهيگيري 4 بلبرينگه. بعد پرسيدم كجا ميريد ماهيگيري؟ گفت: خليج پشتي، من هم گفتم پس به قايق هم احتياج داريد و يك قايق توربوي دو موتوره به او فروختم. بعد پرسيدم ماشين‌تان چيست و آيا مي‌تواند اين قايق را بكشد؟ كه گفت هوندا سيويك، من هم يك بليزر دبليو دي4 به او پيشنهاد دادم كه او هم خريد.»

مدير با تعجب پرسيد: او آمده بود كه يك قلاب ماهيگيري بخرد و تو به او قايق و بليزر فروختي؟»

پسر به آرامي گفت: نه، او آمده بود يك بسته قرص سردرد بخرد كه من گفتم بيا براي آخر هفته‌ات يك برنامه ماهيگيري ترتيب بدهيم، شايد سردردت بهتر شد!»

 منبع:http://hdmmsr.blogfa.com

جملات زيبا

 

منبع:http://bahrampoor.com

آیا تلگرام خوب است؟

.... به نظر من تلگرام چیز خوبی است. در تلگرام همه آدم ها خوبند. همه چیزهای خوب و با مزه می نویسند. 

من فامیل های تلگرامی خود را بیشتر از فامیل های واقعی ام دوست دارم. 

مثلا دایی عزت که به قول بابایم اخلاقش خیلی گند است و زورکی جواب سلام ما را می دهد ،کلی جوک های خنده دار در تلگرام می گذارد و ما را می خنداند  یا عمه اقدس که چشم دیدن هیچ کدام ما را ندارد، یک پا شاعر شده است و مرتب از مهربانی و گذشت حرف می زند. 

من نوشته های عمه اقدس را خیلی دوست دارم. زن عمو فریده همش از طبیعت و حفظ  اون میگه، اما مامانم میگه پس چرا پوست پفک رو تو خیابون میندازه !!

 دایی محسن هم حرفای قشنگ واسه حیوونا میزنه و میگه باید به اون ها غذا بدیم و نازشون کنیم .. اما خودم دیدم با لگد یه گربه رو زد . 

زهرا خانم همسایه بالاییمون خانم جلسه ایه و  حدیث و دعاهای خوبی توی تلگرام میذاره و همش از خدا تشکر میکنه، اما پیش مامانم که میاد، همش شوهرشو نفرین میکنه و غیبتشو میکنه..

 بابایم می گوید مردم در تلگرام منافق می شوند، اما من معنی منافق را نمی دانم. به نظر من بهشت جایی مثل تلگرام است همه با هم خوبند و حرف های خوب می زنند. وقتی بزرگ شدم می خواهم با یکی در تلگرام عروسی کنم و صبح تا شب با او در تلگرام زندگی کنم. 

ای کاش همه بتوانیم با هم در جایی مثل تلگرام زندگی کنیم. 

 

این بود انشای من در باره تلگرام.

منبع:http://30arg.mihanblog.com

برداشت متفاوت سه شاعر از یک رویداد

موسی خطاب به خداوند در کوه طور:


اَرَنی ( خود را به من نشان بده)

خداوند:
لن ترانی ( هرگز مرا نخواهی دید)

برداشت سعدی:
چو رسی به کوه سینا «ارنی »مگو و بگذر
که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"

برداشت حافظ:
چو رسی به طور سینا« ارنی »بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"

برداشت مولانا:
« ارنی » کسی بگوید که ترا ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه "تری" چه " لن ترانی"

منبع:http://30arg.mihanblog.com

خارج از پیله تنهایی!

تعدادی حشره کوچولو در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند.

آن ها تمام مدت می ترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.

 یک روز یکی از آن ها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او می شود، چون هر حشره ای که بیرون رفته بود، برنگشته بود.

 وقتی حشره به سطح آب رسید، نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد . او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت، روی برگ آن گیاه خوابید.

 وقتی از خواب بیدار شد، به یک سنجاقک تبدیل شده بود. حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود. سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود.

 تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد، ولی نمی توانست وارد آب شود، چون به موجود دیگری تبدیل شده بود.
 

******************************
شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد، اما مطمئن باشید خارج از پیله تنهایی، غم و ترس، تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است!

منبع:http://30arg.mihanblog.com

آب به آسیاب دشمن ریختن!

در زمان قاجار حکومت عثمانی بزرگ ترین حکومت اسلامی در جهان بود.در تهران در کنار سفارت عثمانی مسجدی بود و روضه خوانی هر روز در آن مسجد روضه حضرت زهرا خوانده و در پایان به خلیفه دوم ناسزا می گفت.
این در حالی بود که اعضای سفارت همه مذهب تسنن داشته و گاهی برای فریضه نماز به آن مسجد می آمدند. 

روزی فردی از روضه خوان پرسید که: 

برای چه بعد از روضه به خلیفه دوم ناسزا می گویی؟
روضه خوان گفت:
من یک نفر بانی دارم که روزی ۵ ریال به من می دهد تا این  روضه را با این کیفیت بخوانم. طرف نشانی بانی را از روضه خوان گرفت و فهمید که یک کاسب بازاری است و نزد او رفت و جریان را پرسید و بازاری گفت:
شخصی روزی۲ تومان به من می دهد تا این روضه برگزار شود و من ۵ ریال را به روضه خوان داده و ۱۵ ریال را خودم بر می دارم.
باز مرد جریان را پیگیری کرد و سرانجام معلوم شد که از طرف سفارت انگلیس روزی ۲۵ تومان برای این روضه خوانی با این شرح در نظر گرفته شده که پس از دست به دست گشتن ۵ ریال به روضه خوان بیچاره می رسید تا آب به آسیاب دشمن بریزد...

منبع:http://30arg.mihanblog.com

جملات زيبا

 

منبع:http://bahrampoor.com

به ياد من باش

صبحگاهان مرغان خوش آواز نغمه سر مي‌دهند،    به ياد من باش.

آنگاه كه شقايق‌هاي وحشي تن به نسيم بهاري مي‌سپارند،   به ياد من باش.

آنگاه كه نواي دلكش جويبارها با طنين آواز چكاوك ها در آميزد، به ياد من باش.

آنگاه كه اولين بارقه‌هاي خورشيد بر ساقه‌هاي گندم نشيند،   به ياد من باش.

روزي به آغوش من باز مي‌گرديد،    به ياد من باش.

منبع:http://funousshargh.com

چاه و الاغ

روزي الاغ كشاورزي به درون چاه نيمه كاره اي افتاد. حيوان بيچاره ساعت ها فرياد مي‌زد. كشاورز سعي مي‌كرد تا تصميم بگيرد كه چه کاری باید انجام دهد. او در آخر تصميم خود را گرفت. حيوان پير بوده و چاه نيز می بایست به هر حال پر می شد، پس ارزشی نداشت كه او سعي كند تا الاغ را نجات دهد.

او از همسايگانش خواست كه در اين كار به او كمك نمايند. هر يك از آنها بيلي برداشته و شروع به ريختن خاك به درون چاه نمودند.

حدس بزنيد چه اتفاقي افتاد؟

حيوان در ابتدا فرياد زده و به طور وحشتناكي ناله مي‌كرد اما پس از ريختن مقداري خاك ساكت شد. كشاورز به داخل چاه نگريست، او نمی توانست چیزی را که می بیند باور کند. با ريختن هر بيل پر از خاك كه به پشت او برخورد مي‌نمود، او با تكان دادن، خود را از آن دور كرده و قدمي به بالا و روي لايه جديد خاك مي‌گذاشت.

همانطوري كه همسايگان كشاورز به ريختن خاك روي حيوان ادامه مي‌دادند، او هر بار خود را با تكان داده و قدمي به بالا بر مي‌داشت. خيلي زود الاغ مذكور از سر چاه عبور كرده و در ناباوري و حيرت همسايگان دوان دوان از آنجا دور شد.

 

زندگي نيز سعي مي‌كند كه بر روي شما خاك بريزد، انواع خاك ها. تنها راه خلاص شدن از چاه آن است كه اجازه ندهيد شما را دفن نماید. هربار با تكان دادن خود از آن دور شده و قدمي به بالا برداريد. هر يك از مشكلات ما يك پله سنگي است، ما مي‌توانيم از عميق ترين چاه ها تنها با عدم توقف و تسليم نشدن خارج شويم.

 

« خود را تکان داده و قدم به بالا بگذاريد. »

منبع:http://funousshargh.com

امتناع از پذيرش شكست

سر ادموند هيلاري اولين انساني بود كه در بيست و نهم مي ‌1953 از قله اورست كه بعدها ارتفاع آن 29000 پا تشخيص داده شد، بالا رفت. او بخاطر تلاش هايش مفتخر به دريافت لقب «سر» گرديد. با همه اين اوصاف تا هنگامي كه كتاب او را با نام «ماجراي برتر» نخوانيم، متوجه چگونگي نائل آمدن او به اين موفقيت نخواهيم شد.

تلاش او براي صعود به قله اورست در سال 1952 با شكست مواجه شد. چند هفته پس از آن گروهي در انگلستان از او خواستند تا براي آنها سخنراني كند. آمدن هيلاري پشت جايگاه مخصوص سخراني با تشويق بسيار زياد حاضران همراه شد. حضار اين تلاش او را كاري بزرگ مي‌دانستند. اما ادموند خود را شكست خورده مي‌ديد. او از جلوي ميكروفن به گوشه اي از سكو، نزديك به محلی که عكسي از قله اورست روي آن قرار داشت، رفت، مشت گره كرده خود را به سوي عكس گرفت و با صدای بلند گفت: "اورست تو اين دفعه مرا شكست دادي، اما دفعه بعد من تو را شكست خواهم داد، زيرا تو همه رشد خود را نموده اي اما من هنوز در حال رشد هستم."

منبع:http://funousshargh.com

تضادهاي زمانه ها

ما ساختمان هاي بلندتري داريم ولي بینشی كوتاهتر. آزاد راه هايي عريضتر ولي ديدگاهی باريكتر. بيشتر خرج مي‌كنيم اما كمتر داريم. بيشتر هزينه مي کنیم اما كمتر لذت مي‌بريم. ما خانه هايي بزرگتر داريم ولي خانواده هايي كوچكتر. آسودگي بيشتر اما زماني كمتر. دانش بيشتر و قضاوت زیادتر. متخصصان بيشتر و مشكلات بزرگتر. داروهاي بيشتر ولي سلامتي كمتر.

ما جسورانه خرج مي‌كنيم، كم مي‌خنديم، سريع مي‌رانيم، به سرعت عصباني مي‌شويم، تا ديروقت بيدار مي‌مانيم، بسيار خسته از خواب بر مي‌خيزيم، خيلي كم مطالعه كرده و بسيار تلويزيون نگاه مي‌كنيم، ما خیلي كم دعا مي‌كنيم.

ما بر دارايي مان افزوده ايم ولي از ارزش ها كاسته ايم. زياد صحبت كرده و اغلب دروغ مي‌گوييم. ما به ندرت عشق مي‌ورزيم.

ما آموخته ايم كه چگونه يك موجود زنده بوجود آوريم و نه يك زندگي را. ما سال ها را به زندگي افزوده ايم و نه زندگي را به سال ها.

ما فضاي بيرون را تسخير نموده ايم اما نه دنياي درون را. كارهاي بزرگي را انجام داده ايم ولي نه كارهاي بهتري را. هوا را پاكيزه ولی روح را آلوده ايم. ما بيشتر مي‌نويسيم ولي كمتر مي‌آموزيم. بيشتر نقشه مي‌كشيم اما كمتر به انجام مي‌رسانيم.

ما حمله ور شدن به جاي انتظار كشيدن را آموخته ايم. ما درآمد بيشتر ولی اخلاق كمتري داريم.

منبع:http://funousshargh.com

جملات زيبا

 

منبع:http://bahrampoor.com

حكایت كَر و عیادت مریض

مرد كری بود كه می خواست به عیادت همسایه مریضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بیمار را بشنوم و با او سخن بگویم؟ او مریض است و صدایش ضعیف هم هست. وقتی ببینم لبهایش تكان می خورد. می فهمم كه مثل خود من احوالپرسی می كند. كر در ذهن خود، یك گفتگو آماده كرد. اینگونه: من می گویم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.

من می گویم: خدا را شكر چه خورده ای؟

او خواهد گفت(مثلاً): شوربا، یا سوپ یا دارو.

 

من می گویم: نوش جان باشد. پزشك تو كیست؟

او خواهد گفت: فلان حكیم.

من می گویم: قدم او مبارك است. همه بیماران را درمان می كند. ما او را می شناسیم. طبیب توانایی است.

كر پس از اینكه این پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كرد. به عیادت همسایه رفت و كنار بستر مریض نشست. پرسید: حالت چطور است؟ بیمار گفت: از درد می میرم.

كر گفت: خدا را شكر.

مریض بسیار بدحال شد. گفت این مرد دشمن من است.

كر گفت: چه می خوری؟

بیمار گفت: زهر كشنده.

كر گفت: نوش جان باد.

بیمار عصبانی شد. كر پرسید: پزشكت كیست؟

بیمار گفت: عزراییل( ۱).

كر گفت: قدم او مبارك است.

حال بیمار خراب شد، كر از خانه همسایه بیرون آمد و خوشحال بود كه عیادت خوبی از مریض به عمل آورده است. بیمار ناله می كرد كه این همسایه دشمن جان من است و دوستی آنها پایان یافت.

از قیاسی( ۲) كه بكرد آن كر گزین

صحبت ده ساله باطل شد بدین

اول آنكس كاین قیاسكها نمود

پیش انوار خدا ابلیس بود

گفت نار از خاك بی شك بهتر است

من زنار( ۳) و او خاك اكدر( ۴) است

بسیاری از مردم می پندارند خدا را ستایش می كنند، اما در واقع گناه می كنند. گمان می كنند
راه درست می روند. اما مثل این كر راه خلاف می روند.

۱) قیاس: مقایسه

۲)عزراییل: فرشتة مرگ

۳) نار: آتش

۴) َاكدر: تیره، كِدر

مثنوی معنوی
 
منبع:http://parcha.mihanblog.com

حكایت كشتیرانی مگس

مگسی بر پرِكاهی نشست كه آن پركاه بر ادرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتی می راند و می گفت: من علم دریانوردی و كشتیرانی خوانده ام. در این كار بسیار تفكر كرده ام. ببینید این دریا و این كشتی را و مرا كه چگونه كشتی می رانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دریا كشتی می راند.  آن ادرار، دریای بی ساحل به نظرش می آمد و آن برگ كاه كشتی بزرگ، زیرا آگاهی و بینش او اندك بود. جهان هر كس به اندازه ذهن و بینش اوست. آدمِ مغرور و كج اندیش مانند این مگس است و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه.

مثنوی معنوی

منبع:http://parcha.mihanblog.com

حكایت موش و شتر

موشی، مهار شتری را به شوخی به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخی به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا این حیوانك لحظه ای خوش باشد، موش مهار را می كشید و شتر می آمد. موش مغرور شد و با خود گفت: من پهلوانِ بزرگی هستم و شتر با این عظمت را می كشم. رفتند تا به كنار رودخانه ای رسیدند، پر آب، كه شیر و گرگ از آن نمی توانستند عبور كنند. موش بر جای خشك شد.

 

شتر گفت: چرا ایستادی؟ چرا حیرانی؟ مردانه پا در آب بگذار و برو، تو پیشوای من هستی، برو.

موش گفت: آب زیاد و خطرناك است. می ترسم غرق شوم.

شتر گفت: بگذار ببینم اندازه آب چقدر است؟ موش كنار رفت و شتر پایش را در آب گذاشت. آب فقط تا زانوی شتر بود.

شتر به موش گفت: ای موش نادانِ كور چرا می ترسی؟ آب تا زانو بیشتر نیست.

موش گفت: آب برای تو مور است برای من مثل اژدها. از زانو تا به زانو فرق ها بسیار است.

آب اگر تا زانوی توست. صدها متر بالاتر از سرِ من است.

شتر گفت: دیگر بی ادبی و گستاخی نكنی. با دوستان هم قد خودت شوخی كن. موش با شتر هم سخن نیست.

موش گفت: دیگر چنین كاری نمی كنم، توبه كردم. تو به خاطر خدا مرا یاری كن و از آب عبور ده، شتر مهربانی كرد و گفت بیا بر كوهان من بنشین تا هزار موش مثل تو را به راحتی از آب عبور دهم.

مثنوی معنوی
منبع:http://parcha.mihanblog.com

حكایت ازدواج پیرمرد با دختر جوان

پیرمردى تعریف مى كرد: با دختر جوانى ازدواج كردم، اتاق آراسته و تمیزى برایش فراهم نمودم، در خلوت با او نشستم و دل و دیده به او بستم، شب هاى دراز نخفتم، شوخی ها با او نمودم و لطیفه ها برایش گفتم، تا اینكه با من مانوس گردد و دلتنگ نشود، از جمله به او مى گفتم:

بخت بلندت یارت بود كه همنشین و همدم پیرى شده اى كه پخته، تربیت یافت ، جهان دیده، آرام خوى، گرم و سرد دنیا چشیده و نیك و بد را آزموده است كه از حق همنشینى آگاه است و شرط دوستى را بجا مى آورد، دلسوز، مهربان خوش طبع و شیرین زبان است.

تا توانم دلت به دستآرم

ور بیازاریمنیازارم

ور چو طوطى، شكر بودخورشت

جان شیرین فداىپرورشت

آرى خوشبخت شده اى كه همسر من شده اى، نه همسر جوانى خودخواه، سست راى، تندخو، گریزپا، كه هر لحظه به دنبال هوسى است و هر دم رایى دارد، و هر شب در جایى بخوابد، و هر روز به سراغ یارى تازه رود.

وفادارى مدار از بلبلان،چشم

كه هر دم بر گلى دیگرسرایند

 (آرى از بلبلها انتظار وفادارى نداشته باش، كه هر لحظه روى گلى نشیند و سرود خوانند.)

بر خلاف پیرانى كه بر اساس عقل و كمال زندگى كنند، نه بر اساس خوى جهل و جوانى.

ز خود بهترى جوى و فرصتشمار

كه با چون خودى گم كنى روزگار

پیرمرد افزود: آنقدر از این گونه گفتار، به همسر جوانم گفتم كه گمان بردم دلش با دلم پیوند خورده، و مطیع من شده است، ناگاه آهى سوزناك از رنج و اندوه خاطرش بر كشید و گفت: آن همه سخنان تو در ترازوى عقل من، هم وزن یك سخنى نیست كه از قابله خود شنیدم كه مى گفت: زن جوان را اگر تیرى در پهلو نشیند، به كه پیرى.

زن كز بر مرد، بى رضابرخیزد

بس فتنه و جنگ از آن سرابرخیزد

كوتاه سخن آنكه: امكان سازگارى نبود و سرانجام بین من و او جدایى رخ داد، او پس از مدت عده طلاق، با جوانى ازدواج كرد، جوانى كه تندخو، ترشرو، تهیدست و بداخلاق بود او همواره از این همسر جوانش ستم مى كشید و در رنج و زحمت بود، در عین حال شكر نعمت حق مى كرد و مى گفت: الحمد لله كه از آن عذاب الیم برهیدم و به این نعیم مقیم (ناز و نعمت جاوید) برسیدم. زبان حالش این بود:

با این همه جور وتندخویى

بارت بكشم كهخوبرویى

با تو مرا سوختن اندرعذاب

به كه شدن با دگرى دربهشت

بوى پیاز از دهنخوبروى

نغز برآید كه گل از دست زشت

حكایت هایی از سعدی

 باب ششم - در ناتوانى و پیرى

منبع:http://parcha.mihanblog.com

جملات زيبا

 

منبع:http://bahrampoor.com

سمعک یک دلاری

مردی متوجه شد که نمی‌تواند خوب بشنود. به دکتر مراجعه کرد و دکتر برایش سمعک تجویز کرد. مرد به مغازه سمعک فروشی مراجعه کرد و قیمت سمعک ها را پرسید. فروشنده پاسخ داد: «ما سمعک از یک دلار داریم تا هزار دلار.»

مردگفت: «می‌خواهم مدل یک دلاری را ببینم.»

فروشنده یک نخ دور گردن مرد انداخت و گفت: «لطفا این دکمه را در گوش‌تان بگذارید و دنباله نخ را در جیبتان قرار دهید.»

مرد خریدار که با تعجب به حرف‌های فروشنده گوش می‌کرد، گفت: «این چطور کار می‌کند؟»

فروشنده جواب داد: «این کار نمی‌کند، اما هنگامی که مردم این را ببینند، بلندتر صحبت می‌کنند.»

: هوشمند باشیم:

  منبع:http://hdmmsr.blogfa.com

تسلیم

🎤در یک سمینار رموز موفقیت، سخنران از حضار ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﺁﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍﯾﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ؟» 🎗حضار ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻧﺪ: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪﻧﺪ.» 🖱سخنران: «ﺗﻮﻣﺎﺱ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟» 🎲حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.» ☎️سخنران: «ﮔﺮﺍﻫﺎﻡ ﺑﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟» 🔋حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.» 🔌سخنران: «ﻻﻧﺲ ﺁﺭﻣﺴﺘﺮﺍﻧﮓ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟» 💡حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.» 🔦سخنران ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟» 🔒ﻣﺪﺗﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﺩﺭ سمینار ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ. ﺳﭙﺲ یکی از حاضران ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﯿﺴﺖ؟ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺍلاﻥ ﺍﺳﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ!» 💎سخنران ﮔﻔﺖ: «ﺣﻖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ، ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ!» 🚀 💪

  منبع:http://hdmmsr.blogfa.com

دزدیدن جوانمردی

اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست
مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد
و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند
مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : …
اسب را بردم ، و با اسب گریخت!
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!
مرد چلاق اسب را نگه داشت
مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛
زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!(برای هیچکس تعریف نکن که میترسم دیگر نامی از جوانمردی در دنیا باقی نماند)

  منبع:http://hdmmsr.blogfa.com