چاه و الاغ
روزي الاغ كشاورزي به درون چاه نيمه كاره اي افتاد. حيوان بيچاره ساعت ها فرياد ميزد. كشاورز سعي ميكرد تا تصميم بگيرد كه چه کاری باید انجام دهد. او در آخر تصميم خود را گرفت. حيوان پير بوده و چاه نيز می بایست به هر حال پر می شد، پس ارزشی نداشت كه او سعي كند تا الاغ را نجات دهد.
او از همسايگانش خواست كه در اين كار به او كمك نمايند. هر يك از آنها بيلي برداشته و شروع به ريختن خاك به درون چاه نمودند.
حدس بزنيد چه اتفاقي افتاد؟
حيوان در ابتدا فرياد زده و به طور وحشتناكي ناله ميكرد اما پس از ريختن مقداري خاك ساكت شد. كشاورز به داخل چاه نگريست، او نمی توانست چیزی را که می بیند باور کند. با ريختن هر بيل پر از خاك كه به پشت او برخورد مينمود، او با تكان دادن، خود را از آن دور كرده و قدمي به بالا و روي لايه جديد خاك ميگذاشت.
همانطوري كه همسايگان كشاورز به ريختن خاك روي حيوان ادامه ميدادند، او هر بار خود را با تكان داده و قدمي به بالا بر ميداشت. خيلي زود الاغ مذكور از سر چاه عبور كرده و در ناباوري و حيرت همسايگان دوان دوان از آنجا دور شد.
زندگي نيز سعي ميكند كه بر روي شما خاك بريزد، انواع خاك ها. تنها راه خلاص شدن از چاه آن است كه اجازه ندهيد شما را دفن نماید. هربار با تكان دادن خود از آن دور شده و قدمي به بالا برداريد. هر يك از مشكلات ما يك پله سنگي است، ما ميتوانيم از عميق ترين چاه ها تنها با عدم توقف و تسليم نشدن خارج شويم.
« خود را تکان داده و قدم به بالا بگذاريد. »
منبع:http://funousshargh.com
آدم ها اسم اشتباه های بزرگ شان را می گذارند "تجربه" و به دیگران بابتش فخر می فروشند!