جملات زيبا

منبع:http://www.ayehayeentezar.com

 

داستان ایرانی شناسی

دارویی بسیار جدید پس از آزمایش روی حیوانات قرار بود روی انسانها امتحان شود ولی امکان مرگ شخص نیز وجود داشت.

 سه نفر داوطلب تزریق این داروی جدید شدند. یک آلمانی، یک فرانسوی و یک ایرانی.

به آلمانی گفتند که چه قدر می گیری، گفت 100هزار دلار.

گفتند: برای چه؟


گفت: اگر مُردم برسد به همسرم.

.به فرانسوی گفتند چقدر؟ گفت: 200 هزار دلار که اگر مردم 100هزار برسد به همسرم و 100 هزار برسد به معشوقم.

به ایرانی گفتند چقدر می گیری؟ گفت 300 هزار دلار.

گفتند چرا؟ گفت: 100 هزار دلار بابت شیرینی، برای شما که اینجا دارید زحمت می کشید  100 هزار دلار هم واسه خودم، 100 هزار دلار هم می دهیم به این آلمانیه و دارو را به او تزریق می کنیم.

منبع:http://parcha.mihanblog.com

داستان ایمان در گوشه خیابان

مردی قصد داشت به ملاقات خدا برود، در راه با دو نفر برخورد کرد. فرد اول شخصی بود که در جنگل زندگی می‌کرد، روی سرش می‌ایستاد و همه نوع یوگا و کارهای این چنینی انجام می‌داد و قید و شرط های زیادی برای خودش داشت و دائم خدا را صدا می‌زد. دستانش را باز کرده بود و در حالی که پاهایش در آب بود مثل دیوانه‌ها مدام می‌پرسید: خدایا چرا به ملاقات من نمی‌آیی؟ چرا با من دیدار نمی‌کنی؟ بهتر است به ملاقات من بیایی چرا این کار را نمی‌کنی؟

مرد مسافر که از آنجا می‌گذشت او را دید. مرد جنگل نشین پس از این که دانست او به دیدار خدا می‌رود گفت: حالا که به نزد خدا می‌روی از او بپرس چرا نمی‌آید تا من را ببیند؟ برای چه این کار را نمی‌کند؟

بقيه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستان اساتید و دانشجویان

یک سری استاد دانشگاه رو دعوت کردن به فرودگاه و اون ها رو توی یههواپیما نشوندن و وقتی درهای هواپیما رو بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که:

این هواپیما ساخت دانشجوهای شماست!

وقتی اساتید محترم این خبر رو شنیدن، همه از دم اقدام به فرار کردن!

همه رفتن به سمت در خروجی، به جز یه استاد که خیلی ریلکس نشسته بود!

ازش پرسیدن: چرا نشستی؟ نگو که نمی ترسی!

استاد با خونسردی گفت:

اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای منه که شک دارم پرواز بکنه، تازه اگه روشن بشه

منبع:http://parcha.mihanblog.com

داستان ایمان واقعی

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است.

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت؟

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود:

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!

منبع:http://parcha.mihanblog.com

جملات زيبا

منبع:http://www.ayehayeentezar.com

اگر

در بصره امیری بود و روزی در باغ خود چشمش به زن باغبان افتاد و آن زن بسیار با عفت و پاکدامن بود.

امیر باغبان را برای کاری بیرون فرستاد و به زن گفت: برو درها را ببند.
زن رفت و برگشت و گفت: همه ی درها را بستم غیر از یک در که نمی شود بست.
امیر گفت: آن کدام در است؟
زن گفت: دری که میان تو و پرورگار توست و با هیچ سعی و تلاشی بسته نمی شود .
امیر وقتی این سخن را شنید استغفار کرد و از کار خود توبه کرد
.

منبع:http://hdmmsr.blogfa.com

ما همه می توانیم

خورشید در میانه آسمان بود که سپاهیان نادرشاه افشار وارد دهلی شدند به پادشاه ایران زمین گفتند
اجازه می دهید وارد قصر پادشاه هند محمد گورکانی شویم ؟
نادرشاه گفت اینجا نیامده ایم پی تخت و تاخ ، بگردید و مزدوران اشرف افغان را بیابید .
هشتصد مزدور اشرف ، که بیست سال ایران را ویران ساخته بودند را گرفتند . نادر رو به آنها کرد و گفت :
چگونه بیست سال در ایران خون ریختید و به ناموس کسی رحم نکردید ؟ ! آیا فکر نمی کردید روزی به این درد گرفتار آیید ؟
مزدوری گفت می پنداشتیم همه مردان ایران ، شاه سلطان حسین هستند و ما همواره با مشتی ترسوی صفوی روبروییم.
از میان سپاه ایران فریادی برخواست که ما همه نادریم ! و مردان سپاه بارها این سخن را از ته حنجره فریاد کشیدند . " ما همه نادریم "
و به سخن ارد بزرگ : کشوری که دارای پیشوایی بی باک است همه مردمش قهرمان و دلیر می شوند .
" ما همه نادریم "

منبع:http://hdmmsr.blogfa.com

ترازو مرد فقیر

مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .
ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ
ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .
ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !
 
منبع:http://hdmmsr.blogfa.com

دعوت سیاسی واقتصادی

چه تلخ است روابطمان این روزها که چیزی نیست جز حسابگری

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و شخصی را نیز دعوت کرده بودند . وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان. شخص از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. شخص طبعا از درب دو می وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود.

این داستان حکایت زندگی ماست.کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم(رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم.

روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست.
عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد . اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.

منبع:http://hdmmsr.blogfa.com

جملات زيبا

 

منبع:http://bahrampoor.com

 

انجام کار بی اندیشه

.چوپانی تعریف می کرد، گاهی برای سرگرمی با یک چوب دستی دم در آغل گوسفندان می ایستادم و هنگام خارج شدن گوسفندان،چوب دستی را جلوی پایشان می گرفتم، به طوری که مجبور به پریدن از روی آن می شدند.
پس از آن که چندین گوسفند از روی آن می پریدند ،چوب دستی را کنار می کشیدم،اما بقیه گوسفندان هم با رسیدن به این نقطه از روی مانع خیالی می پریدند.
تنها دلیل پرش آن ها این بود که گوسفندان جلویی در آن نقطه پریده بودند!!!!!!
گوسفند تنها موجودی نیست که از این گرایش برخوردار است. 

تعداد زیادی از آدم ها نیز مایل به انجام کارهایی هستند که دیگران انجامش می دهند؛ مایل به باور کردن چبزهایی هستند که دیگران به آن باور دارند؛ مایل به پذیرش بی چون و چرای چیزهایی هستند که دیگران قبولش دارند
وقتی خودت را هم صدا با اکثریت می بینی،وقت آن است که بنشینی و عمیقا فکر کنی!!!!
 

"دیل کارنگی"

منبع:http://30arg.mihanblog.com

حوضچه پرورش ماهی

مرد : ماه من می شوی؟
زن : آن وقت دستت به من نمی رسد!
مرد : حالا میگی چکار کنم؟
زن : ماهی ات می شوم!
مرد با خوشحالی گفت:چه عالی! داشتن ماهی چه کیفی دارد!
زن گفت: حالا که ماهی ات شدم، اجازه بده کمی شنا کنم. ماهی به شنا زنده است!
مرد گفت: کجا می خواهی شنا کنی؟
زن گفت: چشمان زلالت، جان می دهد برای شنا کردن!
مرد گفت: راست می گویی؟ چگونه؟
زن گفت: تو فقط اجازه اش را بده شنا کردن با من!
مرد قبول کرد و گفت: 

باشه! ولی زیاد از ساحل دور نشو! می ترسم غرق شوی!
زن به شکل ماهی در آمد و به داخل چشم مرد شیرجه زد و شنا کنان وارد دل مرد شد و دید که ماهی های دیگری در آنجا مشغول شنا و جست و خیز هستند.
او دیگر معطل نکرد و شنا کنان برگشت و از چشم مرد بیرون پرید و به راه افتاد که برود.
مرد پرسید: چی شده ماهی من؟ کجا می روی؟
زن جواب داد: می روم ماهت بشوم!
مرد گفت: آن وقت دستم به تو نمی رسد!
زن گفت: همان بهتر که نرسد!
مرد پرسید: آخه چرا؟!
زن گفت: چرایش را از دلت بپرس!
دل كه نیست، حوضچه پرورش ماهی است!
 
«عبدالصباح پاک» نویسنده اى  از بندر ترکمن

منبع:http://30arg.mihanblog.com

شیخ و شتر

بزرگی با حال بدی در بستر بیماری، خود را در آستانه مرگ دید. بنابراین از فرزندان و مریدان خود خواست كه از كوچك و بزرگ در شهر برای او حلالیت بگیرند و كسی را از قلم نیندازند تا با خاطری آسوده تر رهسپار سرای باقی شود.

فرزندان و مریدان شیخ در شهر گشتند و از هر كه لازم بود رضایت گرفتند و نتیجه را به شیخ بازگو كردند. شیخ باز هم خود را آسوده نیافت و گمان برد كه كسی از او رنجیده خاطر است. بنابراین از نزدیكان خواست كه از حیوانات متعلق به شیخ هم حلالیت بگیرند. آن ها نیز با امید بهبود خاطر مراد خود، از همه حیوانات حلالیت گرفتند تا به شتری رسیدند كه با لجالت تمام از حلالیت دادن سر باز می زد و می خواست خود با شیخ صحبت كند.

شیخ هم با آن حال پیش شتر رفت و گفت: 

«می دانم كه بارهای سنگین بر تو گذاشتم و در صحرا و بیابان تو را تشنه، این و طرف و آن طرف بردم به جای علف به تو خار دادم، در حالی كه خودم سیر بودم و آب گوارا می نوشیدم. با این حال از تو طلب بخشش دارم و از ملازمان می خواهم تا آخر عمرت، تو را در ناز و نعمت نگاه دارند.»

شتر با ناراحتی گفت: 

«ای بزرگ، خدای من و تو، مرا برای بار بردن، خار خوردن و تحمل تشنگی آفریده است. من از بار بردن برای تو و تشنگی ها آزرده خاطر نیستم. اما آنچه از تو بر دل دارم، به تو می گویم و تو را می بخشم. روزی سوار بر اسب با خدم و حشم در جلوی كاروان می رفتی و من و دیگر شتران در پی ساربان در راه بودیم. در میانه راه، خاری در پای ساربان رفت و از كاروان عقب ماند و تو افسار شتران را بر پشت الاغی بستی. ما بدین چاره تو ناچار بودیم، حال آن كه ما را شأن و منزلت بر پیروی ساربان بود نه دنباله روی حمار.»

منبع:http://30arg.mihanblog.com

زبان فیلسوفانه!

نقل است که حضرت میرداماد وقتی از این جهان رخت بربست و به سرای باقی شتافت، شباهنگام اول قبر، نکیر و منکر به بالینش آمدند و از او در مورد خدایی که می‌پرستیده، سوال کردند تا نوبت به سوال های بعدی برسد.
میرداماد در پاسخ گفت: «اسطقسات دگر زو متقن».  نکیر و منکر با تعجب به هم نگاه کردند و دوباره سوال را تکرار نمودند. میرداماد در پاسخ گفت: «اسطقسات دگر زو متقن».
خلاصه این ماجرا دو سه بار تکرار شد و این دو فرشته دست از پا درازتر به درگاه الهی رفتند و قصه را باز گفتند. ناگهان از عرش ربوبی ندا آمد که:
این مرد را رها کنید. زنده هم که بود حرف هایی می‌زد که ما نمی‌فهمیدیم!!

مرحوم نیما یوشیج این قصه را به شعر درآورده که به خواندنش می‌ارزد:

 میرداماد، شنیدستم من
که چو بگزید بن خاک وطن
بر سرش آمد و از وی پرسید
ملک قبر که: « من رب، من ؟ »

میر بگشاد دو چشم بینا
آمد از روی فضیلت به سخن:
اسطقسی است - بدو داد جواب -
اسطقسات دگر زو متقن

حیرت افزودش از این حرف، ملک
برد این واقعه پیش ذوالمن
که: زبان دگر این بنده  تو
می دهد پاسخ ما در مدفن

آفریننده بخندید و بگفت :
« تو به این بنده من حرف نزن
او در آن عالم هم، زنده که بود،
حرف ها زد که نفهمیدم من! »

منبع:http://30arg.mihanblog.com

جملات زيبا

منبع:http://www.ayehayeentezar.com

حقایق جالبی از زندگی دو رئیس جمهور امریکا

1. «آبراهام لینکلن» در سال 1846 به کنگره راه یافت و «جان اف کندی» در سال 1946

2. «لینکلن» در سال 1860 به ریاست‌جمهوری انتخاب شد و «کندی» در سال 1960

3. هر دو جانشینی به نام «جانسون» داشتند: «اندرو جانسون» که جانشین «لینکلن» شد، در سال 1808 به دنیا آمده بود و «لیندون جانسون» که برجای «کندی» نشست، در سال 1908

4. هر دو رئیس‌جمهور پس از ورود به کاخ سفید فرزندی را از دست دادند

5. هر دو رئیس‌جمهور در یک روز جمعه کشته شدند و هردو به ضرب گلوله‌ای که به سرشان اصابت کرد

6. منشی «لینکلن»، «کندی» نام داشت و منشی «کندی»، «لینکلن»

7. هر دو رئیس‌جمهور به‌خصوص بر حقوق مدنی تاکید داشته‌اند

8. هر دو به دست فردی از اهالی جنوب آمریکا کشته شدند

9. «جان ویلکس بوث» که «لینکلن» را به قتل رساند، متولد سال 1839 بود و «لی‌هاروی اوسوالد» که به زندگی «کندی» پایان داد، متولد 1939

10. هر دو قاتل اسمی سه بخشی داشتند و هر دو اسم از 15 حرف تشکیل شده بود و هر دو پیش از آغاز محاکمه‌شان به قتل رسیدند

11. «لینکلن» در تئاتری به نام «فورد» به قتل رسید و «کندی» در اتومبیلی به‌نام «لینکلن»، ساخته شده در کارخانه «فورد»

12. «لینکلن» در یک تئاتر کشته شد و قاتلش پس از فرار، خود را در انباری مخفی کرد. «کندی» از انباری هدف قرار گرفت و قاتلش پس از فرار در یک تئاتر پنهان شد

13. «لینکلن» یک هفته پیش از مرگ خود در شهر «مونرو» در «مریلند» به سر می‌برد و «کندی» اوقات خود را با هنرپیشه‌ای به نام «مریلین مونرو» می‌گذراند.


منبع:http://www.3jokes.com

برترين های دنيا

مرتفع ترین پایتخت جهان
مرتفع ترین پایتخت جهان، شهر لاپاز، در بولیوی است.
این شهر 12 هزار پا از سطح دریا ارتفاع دارد.

بلندترین صدای جهان
بلندترین صدای جهان، صدای گردش زمین به دور خودش می باشد
و آنقدر شدید است که اگر ما بشنویم فورآ خواهیم مرد.

زیباترین و بلندترین ساختمانها
ساختمان های شهر نیویورک در کشور آمریکا،
زیباترین و بلندترین ساختمان های جهان معرفی شده اند.

بلندترین کوه های جهان
عموما فکر می شود که بلندترین کوه های جهان در تبت قرار دارد . ولی اگر خاطرات مسافران به قطب جنوب بررسی شود، آنان از کوه هایی صحبت کرده اند که بسیار بلندتر از اورست است .

بلندترین بادگیر
بلندترین بادگیر در ایران در شهرستان ابرکوه در استان یزد قرار دارد. این بادگیر زیبا به صورت یک بادگیر بزرگ در پایین و یک بادگیر کوچکتر برروی آن می باشد.
این بادگیر در خانه آقازاده قرار دارد و مربوط به عصر قاجار می باشد.

بلندترین جرثقیل سیار
جرثقیل 810 تنی مارک "روزن کرانزک 10001" بلندترین جرثقیل سیار در جهان است.
قدرت بالابری ( حداکثر وزن بار ) آن 984 تن و طول بازوی متحرک آن 202 متر است.

بلندترین طناب
برای مسابقات طناب کشی که در جشنواره سالانه ناهاسیتی (در اوکیناوای ژاپن) در اکتبر 1995 برگزار شد، طنابی به طول 172 متر و قطر 1/54 متر از الیاف گیاه برنج تهیه گردید. وزن این طناب عظیم الجثه 26/73 تن بود.

بلندترین مجتمع آپارتمانی
ساختمان 100 طبقه موسوم به جان هنکاک سنتر در شهر شیکاگو، با 343/5 متر ارتفاع، بلندترین مجتمع آپارتمانی در جهان به شمار می رود.

بلندترین ساختمان بانک
ساختمان 72 طبقه فرست بانک تاور (First Bank Tower)
بانک مونترال در شهر تورنتو در کانادا با 284/98 متر ارتفاع، بلندترین ساختمان بانک در دنیا است.

بلندترین شمع
بلندترین شمع جهان در نمایشگاه استکهلم در سال 1897 به نمایش گذاشته شد
که ارتفاعش 24/38 متر و قطرش 2/59 متر بود.

منبع:http://www.3jokes.com

 

آیا می دانستید

آیا می دانستید که با یک مداد معمولی خطی به طول 58 کیلو متر می توان کشید؟

آیا می دانستید که مرغ با شنیدن صدای موسیقی بزرگترین تخم را می گذارد؟

آیا می دانستید که جگر تنها عضو داخلی بدن است که اگر با عمل جراحی قسمتی از آن بر داشته شود دوباره رشد می کند؟

آیا می دانستید که حلزون ها می توانند 3 سال متوالی بخوابند؟

آیا می دانستید در شیلی صحرایی وجود دارد که هزاران سال است در آن باران نباریده است؟

آیا می دانستید که قرنیه چشم تنها قسمت بدن است که خون ندارد؟

آیا می دانستید که حس بویایی خرس تقریباً صد برابر قوی تر از حس بویایی انسان است؟

آیا می دانستید که حنجره زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است؟

آیا می دانستید که خرگوش و طوطی تنها حیواناتی هستند که بدون بر گشتن به عقب می توانند پشت سر خود را ببینند؟

آیا می دانستید که زنبور عسل دو معده دارد یکی برای جمع آوری عسل و دیگری برای هضم غذا؟

آیا می دانستید که شهر مکزیک سالانه بیست و پنچ سانتیمتر نشست می کند؟

آیا می دانستید که قلب میگوها در سر آنها قرار دارد؟

آیا می دانستید که کرم های ابریشم در 56 روز 6000 برابر خود غذا می خورد؟

آیا می دانستید که گونه ای از خرگوش قادر است 12 ساعت پس از تولد جفت گیری کند؟

آیا می دانستید که موشهای صحرایی چنان تکثیر می کنند که در عرض 18ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند؟

آیا می دانستید که موش های صحرایی سالانه یک سوم منابع و ذخایر غذایی جهان را نابود می سازند؟

آیا می دانستید که لایه پوستی که آرنج دست را پوشانده در هر ده روز یک بار عوض می شود؟

آیا می دانستید که شیرینی تنها مزه ای است که جنین در رحم مادر هم می فهمد؟

آیا می دانستید که زنبور عسل ۵ چشم دارد که ۲ تا اصلی در بغل سر و ۳ تا بر روی سر اون قرار دارد؟

آیا می دانستید که بیست درصد آب شیرین جهان میان آمریکا و کانادا قرار دارد؟

آیا می دانستید که مورچه در مایکروویو زنده می ماند؟

آیا می دانستید که خوردن ۱ سیب اول صبح، بیشتر از قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی می‌شود؟

آیا می دانستید که کره زمین از ۱۰۲ عنصر بوجود آمده و این ۱۰۲ عنصر در بدن انسان وجود دارد؟

آیا می دانستید که استرس تا ۵ برابر سیستم ایمنی بدن را پایین می آورد؟

آیا می دانستید که دود سیگار موجود در محیط بیشتر از مصرف مواد قندی در پوسیدگی دندانهای کودکان نقش دارد؟

آیا می دانستید که پروانه ها، چشم های مرکب دارند که تعداد آنها گاهی به هیجده هزار می رسد؟

آیا می دانستید که طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار کیلومتر است؟

آیا می دانستید که حس بویایی انسان قادر به دریافت و تشخیص ده هزار بوی متفاوت است؟

منبع:http://www.3jokes.com

آماری عجیب در مورد انسان ها

بشر پر حرف ترين موجود روي زمين است. اين آمار را اخيرا از سوي پزشکان روسيه منتشر شده.

اين محققان حد متوسط عمر بشر را هفتاد سال گرفته اند که در اين مدت انسان 13 سال حرف مي زند، 6 سال غذا مي خورد و 23 سال نيز مي خوابد.

هر نفر به طور متوسط صدها تن غذا مي خورد. اگر وزن افراد را 75 تا 80 کيلو گرم بگيريم بايد گفت هر فرد در عمر خود 1250 تا 1335 برابر وزنش غذا مي خورد. در مدت يک روز يا 24 ساعت 1000 ليتر هوا تنفس مي کند وقلبش در هر 1 دقيقه 80 تا 100 بار مي زند. با اين شرايط قلب انسان در طول زندگيش دو ميليارد و58 ميليون بار بدون وقفه واغلب بدون کوچکترين مشکلي مي زند.

انسان تنها موجودي است که راست قامت است و روي دو پا راه مي رود ودر طول روز به طور متوسط 20 هزار قدم بر مي دارد يعني 7 ميليون قدم در سال. در 70 سالگي تعداد اين قدمها به 500 ميليون مي رسد يعني 500 هزار کيلومتر راه رفته. با اين محاسبات مي توان نتيجه گرفت که هر فرد در طول زندگيش مي تواند 9 بار کره ي زمين را دور بزند و با پاي پياده به کره ي ماه برود با توجه به اينکه فاصله زمين تا ماه 390 هزار کيلومتر است .....

بدن انسان به وسيله ي پوشش شگفت انگيزي محافظت مي شود. اين پوشش پوست بدن است که در هر ساعت 30 ميليون ميکروب روي آن مي نشيند و 29 ميليون آن کشته مي شود و پس از 2 ساعت از اين 30 ميليون فقط 7 هزار تاي آن باقي مي ماند.

در بدن انسان بين 2 تا 4 ميليون نقطه ي درد و جود دارد که حساسيت آن نسبت به موقعيت پوست بدن فرق دارد. بدن انسان قدرت مقاومت شگفت انگيزي دارد و مي تواند گرماي 44 تا 45 درجه را تحمل کند و حتي اگر به تدريج گرم شود در فضاي خشک مي تواند 150 تا 160 درجه حرارت را تحمل کند و بالاترين ميزان برودت که بدن قادر به ايستادگي در برابر آن است 27 درجه زير صفر است.

انسان مي تواند 52 روز تنها با خوردن آب زنده بماند. حساسترين عضو بدن چشم است که مي تواند 10 هزار رنگ را تشخيص دهد وبالاخره اينکه نوزادان تا 8 ماهگي دنيا را سياه وسفيد مي بينند.

منبع:http://www.3jokes.com

تبريك ميلاد با سعادت حضرت محمد(ص) وامام جعفر صادق(ع)مبارك باد

 منبع:http://www.ayehayeentezar.com

جملات زيبا

منبع:http://www.ayehayeentezar.com

هشام بن عبدالملك و طاووس يمانی

«هشام بن عبدالملك»، خليفه اموی، در ايام خلافت خود به قصد حج وارد مكه شد، دستور داد تا يكی از كسانی كه زمان رسول خدا را درك كرده و به‏ شرف مصاحبت آن حضرت نائل شده است، حاضر كنند، تا از او راجع به آن‏ عصر و آن روزگاران سؤالاتی كند. به او گفتند از اصحاب رسول خدا كسی‏ باقی نمانده است و همه در گذشته‏اند. هشام گفت: "پس يكی از تابعين‏ را حاضر كنيد تا از محضرش استفاده نماییم."، «طاووس يمانی» را حاضر كردند، طاووس وقتی كه وارد شد، كفش خود را جلو روی هشام و روی فرش از پای در آورد، وقتی هم كه سلام كرد بر خلاف معمول كه هر كس سلام می كرد می گفت: "السلام عليك يا اميرالمؤمنين"، طاووس به السلام عليك قناعت كرد، به علاوه فورا در مقابل هشام نشست و منتظر اجازه نشستن نشد، حال آنكه معمولا در حضور خليفه می ايستادند تا اينكه مقام خلافت اجازه‏ نشستن بدهد، از همه بالاتر اينكه طاووس به عنوان احوالپرسی گفت: "هشام، حالت چطور است؟"

رفتار و كردار طاووس هشام را سخت خشمناك ساخت، رو كرد به او و گفت: "اين چه كاری است كه تو در حضور من كردی؟"، طاووس پرسید: "چه كردم؟"

"چه كرده‏ای؟!، چرا كفش هايت را در حضور من در آوردی؟، چرا مرا به‏ عنوان امير المؤمنين خطاب نكردی؟، چرا بدون اجازه من در حضور من نشستی؟، چرا اين گونه توهين آميز از من احوالپرسی كردی؟"

" اينكه كفش ها را در حضور تو در آوردم، برای اين بود كه من‏ روزی پنج بار در حضور خداوند آن را در می آورم و او از اين جهت بر من خشم‏ نمی گيرد، اما اينكه تو را به عنوان امير همه مؤمنان نخواندم، چون واقعا تو امير همه مؤمنان نيستی، بسياری از اهل ايمان از امارت و حكومت تو ناراضي اند، اينكه تو را به نام خودت خواندم زيرا خداوند پيغمبران خود را به‏ نام می خواند و در قرآن از آنها به يا داوود، يا يحيی و يا عيسی ياد می كند و اين كار توهينی به مقام انبياء تلقی نمی شود، بر عكس، خداوند ابولهب را با كنيه، و نه به نام، ياد كرده است و اما اينكه گفتی چرا در حضور تو پيش از اجازه نشستم، برای اينكه از اميرالمؤمنين «علی ابن ابيطالب» شنيدم كه فرمود: «اگر می‏خواهی‏ مردی از اهل آتش را ببينی، نظر كن به كسی كه خودش نشسته است و مردم‏ در اطراف او ايستاده‏اند.»"

سخن طاووس كه به اينجا رسيد، هشام گفت: "ای طاووس، مرا موعظه كن"، طاووس گفت: "از اميرالمؤمنين علی شنيدم كه در جهنم عذاب های بسیاری است مخصوص اميرانی كه‏ با مردم به عدالت رفتار نمی كنند." طاووس اين را گفت و از جا حركت و به سرعت بيرون رفت.

منبع:http://funousshargh.com

عشق در خانه

اگر من در خانه اي زيبا و مرتب اما بدون عشق زندگي مي كنم، من نگهبان خانه هستم و نه يك خانه دار.

اگر براي واكس زدن، تزئين نمودن و برق انداختن وقت داشته ولي براي عشق ورزيدن زمان ندارم، فرزندانم پاكيزگي را خواهند شناخت و نه خداشناسي را، عشق گرد و غبار را براي جستجوي خنده بچه ها رها مي كند، عشق بر اثر انگشتان بر روي آينه تازه تميز شده لبخند مي زند.

عشق اشك ها را قبل از شير ريخته شده، پاك مي نماید، عشق بچه‌ها را بلند مي كند پيش از آنكه اسباب بازي ها را جمع كند.

عشق در طول محاكمه ها حاضر است، سرزنش و ملامت كردن را دوست ندارد، عشق واكنشي نشان مي دهد، با نوزاد مي خزد، با كودك نوپا راه مي رود، با بچه‌ خردسال مي دود و به هنگام جواني كنار مي ايستد و تماشا مي كند.

عشق كليدي است كه دروازه رستگاري را در قلب يك بچه مي گشايد.

پيش از آنکه مادر شوم به بي‌عيب بودن خانه ام مي باليدم و اكنون به كمال خداوندي فرزندم، به عنوان يك مادر چيزهاي بسياري است كه بايد به فرزندم بياموزم اما مهمترين آنها عشق است.

منبع:http://funousshargh.com

بخشش بدون منت

حضرت «ابراهيم» عادتش اين بود كه هيچ موقع بدون مهمان بر سر سفره‌ غذا نمی نشست و به تنهايی غذا نمی خورد و مواقعی كه مهمان نداشت از خانه خارج می شد و فرياد می زد آيا كسی هست كه در خوردن غذا با من همراهی كند و مهمان من گردد.

به ابراهيم گفتند: "چرا خداوند تو را به دوستی خود برگزيده و به تو لقب خليل‌الله داده است؟"

گفت: "چون هيچ وقت بدون مهمان غذا نخورده ام."

روزی برای حضرتش پیرمردی به مهمانی آمد، چون سفره گسترده شد و خواستند شروع به غذا خوردن كنند حضرت ابراهيم و سايرين اول نام خدا را بردند و بسم‌الله گفتند و بعد دست به سوی غذا دراز كردند ولی آن پيرمرد مهمان نامی از خدا نبرد.

حضرت ابراهيم وقتی فهميد او کافر است، ناراحت شد و دستور داد او را از خانه بيرون كنند. چون پيرمرد با شكم گرسنه از خانه ابراهيم خارج شد، ناگاه فرشته ای از جانب خدا، ندا داد كه: "ای ابراهيم، من اين پيرمرد را مدت پنجاه سال است كه رزق و روزی می دهم، تو برای اين كه خداپرست نبود از دادن يك وعده غذا هم به او خودداری كردی، او را از سر سفره ات بلند كردی و به خواری هرچه تمام تر از خانه ات راندی؟!، اگر او مرا نمی پرستد تو چرا از بخشش و كرمت نسبت به او خودداری كردی؟!"

و سپس اضافه كرد: "ای ابراهيم، خدا می فرمايد كه اگر او را پيدا نكنی و از وی دلجویی ننمایی، نام تو را از صورت دوستان و محبان خودم محو خواهم نمود!"

ابراهيم از آن پيام تهديد آميز منقلب شد و به دنبال پيرمرد سر به صحرا و بيابان گذارد، پس از زحمات زياد او را پيدا كرد به خانه اش برد و از وی پذيرایی شايانی نمود. پيرمرد وقتی اين رفتار ابراهيم را ديد كه برخلاف دفعه‌ قبل نه فقط نسبت به وی خشونت به خرج نمی‌دهد بلكه كمال مهربانی و محبت را هم نسبت به او دارد، علت آن را ‌پرسید. حضرت ابراهيم حقيقت امر را برايش تعريف کرد، چون آن پيرمرد از آن واقعه مطلع شد و لطف و عنایت حق را نسبت به همه بندگانش فهمید، ایمان آورد و از بزرگان دین شد.

منبع:http://funousshargh.com

فرشتگان مسافر

دو فرشته مسافر تصميم گرفتند تا شب را در منزل فرد ثروتمندی بگذرانند، صاحب خانه گستاخ از دادن اجازه اقامت در اتاق ميهمان عمارت به فرشتگان امتناع نمود و به جای آن فضای كوچكی در زيرزمين را برای خواب به آنها داد.

همانطوری كه آنها رختخواب خود را روی زمين سفت پهن می كردند، فرشته بزرگتر سوراخی را در ديوار مشاهده نمود، برخواست و آن را تعمير كرد و در جواب سؤال متعجبانه فرشته كوچكتر گفت: "بسياري از چيزها هميشه آنطور که هستند، به نظر نمی‌رسند."

شب بعد دو فرشته برای استراحت به خانه زن و مرد كشاورز بسيار فقيری رسيدند، آنها در عين فقر بسيار مهمان نواز بودند و آن دو را در غذای اندكی كه داشتند سهیم نموده و اجازه دادند تا در اتاق آنها بخوابند، محلی كه به آن دو مسافر اجازه می داد تا به خوبی استراحت نمايند، صبح روز بعد پس از طلوع آفتاب فرشتگان كشاورز و همسرش را گريان يافتند، تنها گاو خانواده، كه شير او محل درآمد اصلی آنها بود، مرده بود.

"چطور توانستی كه اجازه دهی اين اتفاق بيفتد؟ مرد اول همه چيز داشت با اين وجود تو او را كمك نمودی، اين خانواده كم داشتند ولی با سخاوت همه چيز را با ما شريك شدند و تو اجازه دادی كه گاو بميرد؟"، فرشته كوچك تر سؤال نمود.

فرشته بزرگتر در پاسخ گفت: "چيزها هميشه آنطور كه هستند، به نظر نمی رسند"، و سپس ادامه داد: "هنگامي كه ما در زير زمين عمارت بوديم، متوجه گنجی در آن سوراخ ديوار شدم، از آنجايی كه مالك بسيار حريص و بی ميل در شريك نمودن دیگران در اموالش بود، سوراخ را بستم و او آن گنج را نخواهد يافت، ديشب هنگامی كه در رختخواب كشاورز خوابيده بودم، فرشته مرگ آمد تا همسر او را ببرد و من به جای او، گاو را دادم، چيزها هميشه آنطور كه هستند به نظر نمی رسند."

گاهی اوقات اين دقيقاً همان چيزی است كه رخ می دهد، هنگامی كه كارها آن طور كه بايد انجام نمی شوند، اگر انسان با ايمانی باشيد فقط كافي است تا به اينكه هر پيش آمدی به نفع شماست، باور داشته باشيد، تنها ممكن است كه دلیل آن را تا كمی بعد ندانيد.

منبع:http://funousshargh.com

جملات زيبا

منبع:http://www.ayehayeentezar.com

حكایت برترى زور علم بر زور تن

كشتى گیرى در فن كشتى گیرى قهرمان قهرمانان كشتى بود و سیصد و شصت رمز پیروزى در كشتى بر حریف را مى دانست و هر روز با بكار بردن یكى از آن رموز، كشتى مى گرفت. او به یكى از جوانان علاقمند بود، و سیصد و پنجاه و نه رمز پیروزى در كشتى گیرى را به او یاد داد، ولى یك رمز را به او نیاموخت و در آموختن آن به او، امروز و فردا كرد.

جوان دست پرورده استاد، به خاطر جوانى و زور بازو، در فن كشتى گیرى سرآمد كشتى گیران شد، حتى یك روز در حضور پادشاه آن روزگار ادعا كرد: من از استاد توانمندترم، برترى استاد بر من از روى بزرگى و حق تربیتى است كه بر من دارد، و گرنه از نظر نیرو از او كمتر نیستم و در فن كشتى گیرى با او برابرم.

این سخن بر پادشاه، گران آمد (كه شاگردى ادعاى هماوردى با استادش ‍ مى كند). به او فرمان داد تا در میدان وسیع با استادش كشتى بگیرند.

اركان دولت و اعیان و شخصیت ها و سایر تماشاچیان حاضر شدند. شاگرد و استاد به كشتى پرداختند. شاگرد جوان مانند پیل مست بر سر استاد فرود آمد و آسیبى سخت به او زد كه اگر بر كوه استوار مى زد آن را ریشه كن مى كرد.

استاد دید آن جوان از نظر نیرو بر او برترى دارد، همان رمزى را كه به شاگردش نیاموخته بود، بكار برد و آن چنان بر شاگرد چیره گشت كه او را از زمین جدا كرد و بر بالاى سرش برد و بر زمین فرو كوفت و جوان نتوانست این ضربه فنى را از خود دفع كند.

فریاد شور و شوق از طرفداران استاد برخاست. شاه دستور داد جایزه كلانى به استاد دادند و شاگرد را مورد سرزنش قرار داد كه: چرا با استاد پرورده خود ادعاى رقابت كردى و سپس نتوانستى از عهده آن برآیى؟

شاگرد گفت: اى شاه! استاد در میدان كشتى، به خاطر زورمندى بر من چیره نشد، بلكه او به خاطر علم و رمزى كه آن را به من نیاموخته بود و در همه عمر آن را از من دریغ داشت، بر من چیره شد. (او با زور علم بر من غالب گردید نه با زور تن.)

پادشاه گفت: به خاطر همین، هوشمندان زیرك گفته اند: دوست را چندان قوت نده كه اگر دشمنى كند، توانایى آن را داشته باشد، آیا نشنیده اى سخن آن استادى را كه شاگرد دست پروده اش، جفا و بى مهرى دید، به او گفت:

یا وفا خود نبود در عالم

یا مگر كس در این زمانه نكرد

كس نیاموخت علم تیر از من

كه مرا عاقبت نشانه نكرد

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

منبع:http://parcha.mihanblog.com

حكایت فقیر آزاده در برابر شاه

فقیرى وارسته و آزاده، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از كنار او گذشت. آن فقیر بر اساس اینكه آسایش زندگى را در قناعت دیده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نكرد.

پادشاه به خاطر غرور و شوكت سلطنت، از آن فقیر وارسته رنجیده خاطر شد و گفت: این گروه خرقه پوشان (لباس پروصله پوش) همچون جانوران بى معرفتند كه از آدمیت بى بهره مى باشند.

وزیر نزدیك فقیر آمد و گفت: اى جوانمرد! سلطان روى زمین از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نیاوردى؟

فقیر وارسته گفت: به شاه بگو از كسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ كه از تو توقع نعمت دارد.

وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نیستند.

پادشه پاسبان درویش است

گرچه رامش به فر دولت او است

گوسپند از براى چوپان نیست

بلكه چوپان براى خدمت او است

یكى امروز كامران بینى

دیگرى را دل از مجاهده ریش

روزكى چند باش تا بخورد

خاك مغز سر خیال اندیش

فرق شاهى و بندگى برخاست

چون قضاى نوشته آمد پیش

گر كسى خاك مرده باز كند

ننماید توانگر و درویش

سخن آن فقیر وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت، به او گفت: حاجتى از من بخواه تا برآورده كنم.

فقیر وارسته پاسخ داد: حاجتم این است كه بار دیگر مرا زحمت ندهى.

شاه گفت: مرا نصیحت كن.

فقیر وارسته گفت:

دریاب كنون كه نعمتت هست به دست

كین دولت و ملك مى رود دست به دست

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

منبع:http://parcha.mihanblog.com

حكایت نصیحت ذوالنون مصرى

ذوالنون مصرى در قرن سوم مى زیست و از عرفاى آن عصر بود. بعضى او را از شاگردان مالك بن انس مى دانند. یكى از وزیران نزد او رفت و از همت و خود گفت: روز و شب به خدمت شاه اشتغال دارم و به خیر او امیدوار مى باشم و از مجازاتش هراسان هستم.

ذوالنون با شنیدن این سخن گریه كرد و گفت: اگر من خداوند متعال را این گونه مى پرستیدم كه تو شاه را مى پرستى، یكى از صدیقان (افراد بسیار راستین و راستگو )مى شدم.

گرنه امید و بیم راحت و رنج

پاى درویش بر فلك بودى

ور وزیر از خدا بترسیدى

همچنان كز ملك، ملك بودى

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

منبع:http://parcha.mihanblog.com