تفاوت انسانهاي موفق و غير موفق
منبع:http://bahrampoor.com
منبع:http://bahrampoor.com
منبع:http://shahredastanha.blogfa.com/

منبع:http://bahrampoor.com


این مهارت ها را با هم مرور می کنیم:
در دسترس بودن
مرد ستون خانواده است و مهم ترین نقشش، ایجاد امنیت و حمایت است. رفاه روانی مهم ترین خواسته زن از مرد است و احساس ایمنی و امنیت در درجه دوم قرار دارد. شما می توانید کسی باشید که به همسرتان حس امنیت می دهید. اگر سکندری می خورد، کمک کنید بلند شود. اگر روز بدی داشته است، به او گوش کنید و لبخند را به چهره اش بیاورید. همیشه در دسترس او باشید و به او نشان دهید که در هر شرایطی از او حمایت می کنید. هم جایی که زور بازوی شما نیاز است و هم جایی که توان و مقاومت روانی شما باید از همسرتان حمایت کند، در کنار او باشید.
مهم ترین چیز این است که در وقت لازم، حاضر باشید؛ همان جا که او می خواهد. وقتی اوضاع در زندگی یا رابطه تان کمی دشوار می شود، فرار نکنید. با همدیگر حرکت کنید. گذشتن از موانع، همراه یکدیگر، به ازدواج تان استحکام می دهد. یک مرد محبوب، مشکلات را نمی پوشاند، حل شان می کند، البته با یاری همسرش.
انعطافپذیری
انعطاف پذیری شرط مدیریت است و یک مرد به عنوان مدیر و مسئول خانواده باید بتواند بین تصمیمات خود، مصلحت خانواده و احساسات و عواطفش تعادل برقرار کند. انعطاف پذیری به معنی نرمخویی در جایگاه لازم و صبر و تدبیر در مشکلات است. هرچند که این ویژگی باید در زن ها هم وجود داشته باشد اما وجود آن در مردها با توجه به جایگاه مدیریتی که در خانواده دارند ضروری است.

زمانی که ما ایدههای بزرگی برای ارائه محصول،خدمات و یا خودمان داریم اما به دلیل نداشتن فن بیان در ارائه آن ناتوانیم! و افرادی که توانمندی کمتری دارند،به وسیله بیان، تبلیغات و ارائه بهتر نظر دیگران را جلب میکنند.
منبع:http://bahrampoor.com
اگر سری به شبکههای اجتماعی بزنید حتما با پیامهایی مواجه میشوید که در آن به واسطه توسل به ارزشهای دینی و آوردن اسامی ائمه معصوم(ع) و حتی آیههایی از قرآن کریم سعی دارد تا شما را مجاب کند به این که پیام را به چندین نفر ارسال کنید و وعده میدهد که اگر این کار را انجام دهید به عنوان مثال در 30 دقیقه حاجت خواهید گرفت و یا حتی گاهی در این پیامها برای تأثیرگذاری بیشتر از تهدید هم استفاده میشود. به عنوان مثال اگر این را به 20 نفر ارسال نکنی برایت اتفاق ناگواری خواهد افتاد. این پیامها غالبا تأثیرات روانی مخربی بر روی خوانندهای خواهد داشت که شاید آشنایی زیادی در زمینه مباحث دینی نداشته است.
این داستان ادامه همان جریان چند سال پیش است در گذشتهای نه چندان دور بیشتر ما به خاطر میآوریم و برای چندین نفر از ما پیش آمده بود زمانی که قدم به یک مکان زیارتی میگذاشتیم لابه لای کتابهای ادعیه و مناجات با دست نوشتههایی عجیب و غریب مواجه میشدیم که این دعا و دست نوشته را پخش کن من حاجت گرفتم شما هم این را بین مردم پخش کن و اگر این کار را انجام ندهی به بلا و مصیبت بزرگی گرفتار خواهی شد.
مریم 25 ساله خانه دار درباره فریب این گونه پیامها میگوید: اوایل وقتی این گونه پیامها به دستم میرسید با اشتیاق زیادی و به امید این که حتما به آرزو وحاجت خود دست پیدا میکنم سریع و بدون اتلاف وقت، پیامها را به تمامی دوستان و آشنایان ارسال میکردم اما هیچ وقت نتیجهای نگرفتم و ادامه این کار تنها باعث ناامیدی هرچه بیشترم شده است.
مرتضی اسدی کارشناس مذهبی معتقد است: برخی از مردم برای برآورده شدن حاجات و با اتکا به اعتقادات مذهبی خود وقتی اسامی ائمه معصوم(ع) و آیههای قرآن را در این گونه پیامها میبینند تشویق به ارسال و نشر آن میشوند و ممکن است بارها و بارها این کار را انجام دهند.
اما بعد از مدتی میبینید که این کارش هیچ نتیجهای در بر نداشته است پایههای ایمان در این افراد سست میشود و منجر به ناامیدی و بدبینی نسبت به اعتقادات دینیاش میشود.
عده اي از بازرگانان و افراد مرفه دربار با بي توجهي از كنار تخته سنگ عبور كردند. عده زيادي هم از مردم عادي با ديدن تخته سنگ شاه را ملامت مي كردند و او را مقصر مي دانستند كه چرا جاده ها را آباد نمي كند و به وضعيت آنها رسيدگي نمي كند. اما هيچكس براي برداشتن تخته سنگ از وسط جاده كاري انجام نمي داد. پس از مدتي كه افراد زيادي رفت و آمد كردند يك روستايي كه بار سبزيجات داشت از راه رسيد. آن مرد روستايي به محض اينكه به تخته سنگ رسيد بارش را به زمين گذاشت و شروع به هل دادن تخته سنگ كرد تا اينكه بعد از مدتي با زحمت زياد توانست تخته سنگ را از وسط جاده به كناري بغلتاند.
بعد از برداشتن تخته سنگ از وسط جاده مرد روستايي يك كيسه پول درست در جاييكه قبلاً تخته سنگ بود پيدا كرد وقتي مرد روستايي در كيسه را باز كرد با مقدار زيادي سكه هاي طلا و يك يادداشت مواجه شد كه در آن نوشته شده بود: طلاها متعلق به كسي است كه تخته سنگ را از سر راه مردم كنار بزند.
مرد روستايي چيزي آموخت كه بسياري از ما در مواجهه با سختي ها متوجه آن نمي شويم.
«هر مانعي كه سر راه ما بوجود مي آيد فرصتي براي پيشرفت در اختيار ما مي گذارد.»
منبع:http://www.yadbegir.com
*تفسیر داستان: گاو، رمزِ نفسِ زیاده طلبِ انسان است و صحرا هم این دنیاست. آدمیزاد، بیقرار و ناآرام و بیمناک است.
منبع:shahredastanha.blogfa.com
منبع:http://persian.3jokes.com/
اسکندر جواب داد: بر یونان تسلط یابم.
دیوجانس پرسید: پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟
اسکندر پاسخ داد: آسیای صغیر را تسخیر کنم.
دیوجانس باز پرسید: و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخر گشتی؟
اسکندر پاسخ داد: دنیا را فتح کنم.
دیوجانس پرسید: و بعد از آن؟
اسکندر پاسخ داد: به استراحت بپردازم و از زندگی لذت ببرم.
دیوجانس گفت: چرا هم اکنون بی تحمل رنج و مشقت، به استراحت نمی پردازی و از زندگی ات لذت نمی بری؟»
منبع:hawzah.net
کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط
خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط
خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با
یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت
بدهیم. همه سوار قطار شدند.
آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه
نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور
کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط،
لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن
بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به
این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی
ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز
کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما
در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند.
یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟
یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه
ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه
ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند
لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت
جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
منبع:http://topdataa.ir
در راه رسيدن به هدف هميشه موانعي ايجاد مي شوند كه در برخورد اول عبور از آنها غير ممكن به نظر مي رسد. اين موانع را به عنوان قسمتي از زندگي خود فرض كنيد. فرض كنيد شغل شما پايداري در پيمودن مسير براي عبور از اين موانع است.
اگر اين موانع در زندگي شما وجود نداشتند شانسي براي به مبارزه طلبيدن خود نداشتيد. و زمانيكه به موفقيت مي رسيديد ديگر شيريني آن موفقيت را نمي چشيديد. هدف خود را تبديل به يك مبارزه يا رقابت كنيد.
اگر در زندگي افراد موفق مطالعه كرده باشيد متوجه مي شويد كه اكثريت آنها بيشتر با شكست مواجه شده اند تا با موفقيت. ولي آنها يك تفاوت اساسي دارند و آن پافشاري در رسيدن به هدف است. هر بار كه فرد موفق به مانعي برخورد مي كند يا شكست مي خورد دوباره باز مي گردد و باقدرت بيشتر ادامه مي دهد. و در نهايت به آن موفقيت بزرگ مي رسد. بله در پشت هر موفقيت بزرگ شكستهاي كوچك و بزرگي وجود دارند كه آن فرد اگر در راه خود ثابت قدم نبود و بعد از هر كدام از آن ناكامي ها متوقف مي شد اكنون صاحب چنين موفقيتي نبود.
به عنوان مثال والت ديزني 302 بار براي پروژه اول خود از طرف سرمايه گذاران جواب رد شنيد ولي هر بار از نو شروع كرد. اين پافشاري و سماجت در رسيدن به هدف سبب شده كه هنوز پس از سالها ميلياردها نفر از برنامه هاي ديزني لذت ببرند و طرفدار آن باشند.
كلنل ساندرز براي بدست آوردن بهترين دستور پخت جوجه سرتاسر ايالات متحده آمريكا را رانندگي كرد و در 1009 تا از آن رستورانها آن چه را كه مي خواست نيافت ولي اكنون مرغ سوخاري او در تمام دنيا طرفدار دارد.
بايد توجه داشته باشيد كه روشهاي خود را هميشه مورد ارزيابي مجدد قرار دهيد چون هميشه راه بهتري وجود دارد. اگر كاري را اشتباه انجام داده ايد. اكنون وقت تغيير روش است. با هر بار بازنگري كار خود چيزهاي جديدي مي آموزيد. و راه جديدتري براي رسيدن به هدف پيدا مي كنيد.
امروز روزي است كه بايد سفر خود را آغاز كنيد. از سماجت و پافشاري امروز براي موفقيت فردا استفاده كنيد.
منبع:http://www.yadbegir.com
طبيب فرزانه اى به آنها گفت : اگر ضعيف مى مرد باعث تعجب بود، زيرا مرگ قوى از اين رو بود كه پرخور بود، و در اين چهارده روز، طاقت بى غذايى نياورد و مرد، ولى آن ضعيف كم خور بود، مطابق عادت خود صبر كرد و سلامت ماند.
منبع:hammihan.com
جائي را بسازيد تا تكيهام بر آن باشد و در آنجا بنشينم.
اصحاب منبري ساختند به سه پله، حضرت بالاي منبر نشستند، چون حضرت خطبه ميخواندند، نالهاي از آن چوب خشك كه اول تكيه گاه آن حضرت بود بلند شد مثل شتري كه براي بچهاش مينالد آن درخت خشك ناليد، همه مسلمانهايي كه حاضر بودند شنيدند و همه به گريه درآمدند.
رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ خطاب به درخت فرمود:
اي چوب ضعيفم و نميتوانم بر پا بايستم اكنون چه ميخواهي اگر ميخواهي دعا كنم تا حق تعالي تو را تازه و تر گرداند و تا قيامت تازه بماني و مسلمانان از تو ميوه بخورند و اگر ميخواهي درختي باشي در بهشت.
درخت گفت: يا رسول الله دنيا را نميخواهم چون دوامي ندارد، بهشت را ميخواهم كه ملك جاويداني است و هرگز زوال ندارد تا دوستان خدا از من ميوه تناول كنند.
رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ باز به منبر تشريف بردند و دعا كردند پس فرمودند:
اي ياران اين چوبي بود كه نه او را ثواب است و نه عقاب ولي آن جهان را به اين جهان ميگزيند.
منبع:andisheqom.com
تجربه چيزي نيست كه براييك مرد اتفاق مي افتد بلكه عملي است كه او در برابر آن اتفاق انجام مي دهد. آلووس لئونارد هكسلي
هيچ كاري وقت تلف كردن نيست اگر از تجربه آن با زيركي استفاده كنيد. آگوستي رادين
هيچ پزشكي واقعاً زبردست نيست مگر اينكه يك يا دو مريض را كشته باشد. هيندو پرورب
زمانيكه به چيزي احتياج داريدو آنرا در اختيار نداريد تجربه اي با ارزش بدست خواهيد آورد.
قضاوت خوب در اثر تجربه بدست مي آيد و اغلب تجربه از قضاوت بد بدست مي آيد. ريتا ماي بران
اگر مي خواهيد دموكراسي را بفهميد وقت كمتري را در كتابخانه با افلاطون بگذرانيد و وقت بيشتري را با مردمدر اتوبوس بگذرانيد. سيمون استرانسكي
تجربه نامي است كه هر كسي بر خطاهاي خود مي گذارد. اسكار وايلد
تجربه همان چيزي است كه باعث مي شود شخص اشتباه جديدي را به جاي اشتباه قبلي مرتكب نشود.
در جواني ياد مي گيريم و در پيري مي فهميم. ماري ابنر
زندگي هنر نقاشي كردن بدون پاك كن است.
جاده منتهي به عقل و دانايي؟
خوب اين جاده هموار است و توضيح آن ساده:
اشتباه
و اشتباه
و دوباره اشتباه
اما كمتر
و كمتر
و كمتر مي شود. پيت هين(از كتاب جاده اي به سوي فرزانگي)
دنيا مدرسه شماست. مارتين اچ. فيشر
دانش اگر با تجربه همراه نشود كالايي كم ارزش است. كلارنس دي
همه چيز گفته شده است ولي تا زمانيكه كسي نمي شنود ما ادامه مي دهيم و دوباره از ابتدا شروع مي كنيم. آندره گيد
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: “ای مرد كجا می روی؟”
مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”
گرگ گفت : “میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟”
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : “ای مرد كجا می روی ؟”
مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”
كشاورز گفت : “می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟”
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : “ای مرد به كجا می روی ؟”
مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”
شاه گفت : ” آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟”
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : “از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!”
و مرد با بختی بیدار باز گشت…
به شاه شهر نظامیان گفت : “تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.”
شاه اندیشید و سپس گفت : “حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم.”
مرد خنده ای كرد و گفت : “بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!”
و رفت…
به دهقان گفت : “وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.”
كشاورز گفت: “پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد.”
مرد خنده ای كرد و گفت : “بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!”
و رفت…
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: “سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!”
شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.
منبع: mstory.mihanblog.com